جواب مصاحبه را خراب کرد؛ اما فرماندار شد
محمدرضا قلیوند نمیخواست فرماندار شود؛ آنقدر که برای نپذیرفتن این مسئولیت، در مصاحبه عمداً پاسخهایی داد که گمان میکرد مانع انتخابش میشود اما نتیجه درست برعکس شد؛ فرمانداری کنگاور به او رسید و مردی که دلش در جبهه بود، پشت میز مسئولیت نشست، بیآنکه رزمندگی را از خود جدا کند؛ روایتی که چند سال بعد، با شهادتش در مرصاد و ایستادن رهبر انقلاب بر مزارش، رنگ دیگری گرفت.
به گزارش روابط عمومی شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان کرمانشاه به نقل از خبرگزاری ایرنا،
قصه شهید محمدرضا قلیوند از جایی عجیب شروع میشود؛ از مردی که برای گرفتن یک مسئولیت تلاش نکرد، بلکه تلاش کرد آن مسئولیت را نگیرد.
قرار بود مصاحبه، راهی برای انتخاب فرماندار باشد؛ قلیوند اما نمیخواست از جبهه فاصله بگیرد. برای همین، به روایت نزدیکانش، برخی پرسشهای مصاحبه را عمداً نادرست پاسخ داد تا شاید پرونده انتخابش همانجا بسته شود؛ اما مسئولان او را برای فرمانداری کنگاور برگزیدند.
اینجا نخستین تناقض زندگی او شکل گرفت؛ مردی که برای فرار از فرمانداری تلاش کرده بود، فرماندار شد.
قلیوند اول تیر ۱۳۴۰ در کنگاور متولد شد؛ سالهایی که جنگ هنوز نیامده بود تا زندگی بسیاری از جوانان آن نسل را به ۲ قسمت «قبل از جبهه» و «بعد از جبهه» تقسیم کند.
او در سالهای دفاع مقدس بارها راهی جبهه شد و حدود سه سال از عمر خود را در مناطق عملیاتی گذراند؛ در عملیاتهای مختلف حضور داشت و تجربه فرماندهی و مسئولیت در سپاه را نیز پشت سر گذاشت.
اما آنچه از او تصویری متفاوت میسازد، صرفاً تعداد ماهها و عملیاتها نیست؛ نسبت او با مسئولیت است.
وقتی فرمانداری به او پیشنهاد شد، مساله برای قلیوند ظاهراً گرفتن یک حکم تازه نبود؛ مساله این بود که آیا پذیرفتن یک صندلی اداری، به معنای کنار گذاشتن سنگر است یا نه.
او فرمانداری را پذیرفت، اما جبهه برایش تمام نشد.
فرمانداری که در جبهه فقط «قلیوند» بود.
شاید عجیبترین بخش قصه همینجا باشد؛ مردی که در شهر عنوان «فرماندار» داشت، در جبهه لزوماً با همین عنوان شناخته نمیشد.
روایتهایی از همرزمانش نقل شده که بسیاری از رزمندگان حاضر در خط مقدم نمیدانستند رزمندهای که در کنار آنهاست، فرماندار کنگاور است.
در خاکریز، عنوانها کوچک میشوند
فرماندار، مسئول، مدیر و مقام اداری دیگر آن معنایی را که پشت میز دارند، ندارند؛ آنجا آدمها بیشتر با رفتارشان شناخته میشوند تا با حکمی که در جیب دارند.
قلیوند هم ظاهراً ترجیح میداد در میان رزمندگان، همان رزمنده باشد؛ نه مردی که باید برایش جای متفاوتی در صف باز شود.
شاید همین ویژگی است که فاصله میان «فرماندار» و «رزمنده» را در زندگی او کمرنگ میکند. مسئولیتی که در شهر بر دوش داشت و حضوری که در جبهه حفظ کرد، دو مسیر جدا نبودند.
وقتی یک خودرو در جاده ماند
برای شناخت آدمها همیشه لازم نیست سراغ لحظههای بزرگ رفت؛ گاهی یک اتفاق ساده در یک جاده، بیشتر از دهها عنوان و حکم درباره یک انسان حرف میزند.
محمدباقر قلیوند، برادر شهید، خاطرهای میگوید که حدود ۲ هفته پیش از شهادت برادرش رخ داده است.
خودروی قلیوند در مسیر کرمانشاه به کنگاور دچار مشکل میشود. او در جاده میماند و در شرایطی که به گفته برادرش پس از اقامه نماز از خداوند کمک میخواهد، خودرویی که سرنشینانش عازم جبهه بودند از راه میرسد.
در میان سرنشینان، یک مکانیک حضور داشت.
شاید بتوان این اتفاق را صرفاً یک خاطره خانوادگی دانست؛ اما برای خانوادهای که چند روز بعد با شهادت او روبهرو شد، چنین خاطرهای دیگر فقط یک اتفاق ساده در جاده نیست.
محمدباقر قلیوند همچنین از برادری یاد میکند که به محرومان توجه داشت، برای گرهگشایی از کار نیازمندان تلاش میکرد و تا جایی که میتوانست امور شخصی خود را خودش انجام میداد تا بار اضافی بر دوش دیگران نگذارد.
این تصویر، با آن فرمانداری که در جبهه خودش را از دیگران جدا نمیکرد، یک نقطه مشترک دارد: مسئولیت برای او ظاهراً بیشتر از آنکه امتیاز باشد، بار بود.
آخرین راه، مرصاد
جنگ برای بسیاری از رزمندگان با پذیرش قطعنامه به پایان رسید، اما در روزهای پس از آن، غرب کشور دوباره شاهد یکی از حساسترین صحنههای جنگ بود.
عملیات مرصاد شکل گرفت و قلیوند بار دیگر راهی جبهه شد. اینبار دیگر داستان بازگشت از جبهه، یک خاطره نبود.
محمدرضا قلیوند، فرماندار کنگاور، در جریان عملیات مرصاد به شهادت رسید.
مردی که روزی برای فرماندار نشدن، پاسخ مصاحبه را خراب کرده بود، در نهایت مسئولیتی را پذیرفت که به نامش گره خورد؛ اما پایان زندگیاش نه پشت میز فرمانداری، بلکه در میدان جنگ رقم خورد.
او از فرمانداری گریزان بود؛ نه لزوماً از مسئولیت، بلکه از اینکه مبادا مسئولیت اداری او را از مسئولیتی که برای خود در جبهه احساس میکرد جدا کند.
اگر کسی برای رسیدن به یک صندلی، اینهمه تلاش میکند؛ داستان مردی که برای نرسیدن به آن تلاش کرد و سرانجام صاحب آن صندلی شد، چیست؟
شاید پاسخ را باید در همان مصاحبه جستوجو کرد؛ جایی که قلیوند میخواست «نه» بشنود، اما انتخاب شد.
و بعد، در جبههای که عنوان فرمانداری را از یاد برد و او را دوباره به همان چیزی برگرداند که ظاهراً بیشتر از هر عنوان دیگری دوست داشت باشد: