• 1405/04/30 - 08:29

روایتی از تفحص پدرانه: مچ پای آرمین را زیر آوار شناختم

به همکارانش گفتم، بگوئید دقیقاً کجا بود تا خودم آوار را کنار بزنم. شروع کردم، تا مچ پای آرمین را زیر آوار دیدم، شناختم؛ دیگر نتوانستم ادامه دهم.

به گزارش روابط عمومی شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان کرمانشاه به نقل از خبرگزاری فارس،
سکوت عجیبی در خانه حاکم است. پدری که سال‌ها در کسوت فرماندهی پایگاه بسیج، مدافع حریم وطن بوده، حالا خودش تکیه‌گاه داغداری است که خاطرات «آرمین» را در چهاردیواری خانه‌اش جستجو می‌کند. آرمین ساعدی، جوان ۲۴ ساله‌ای که ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۱ در شهر «هفت‌چشمه» لرستان به دنیا آمد و حالا نامش بر پیشانیِ غیرت این سرزمین حک شده است.

پسری که از کودکی «شهید» بازی می‌کرد

پدرش با صدایی که لرزش بغض در آن هویداست، از آرمین می‌گوید: «سه فرزند دارم؛ آرمین فرزند بزرگم بود، بعد دخترم و بعد هم پسر کوچکم که حالا کلاس اول است.»آرمین برای پدر، تنها یک فرزند نبود؛ یک تکیه‌گاه بود. «در کشاورزی کمک‌حالم بود، در نانوایی پا‌به‌پای من خمیر می‌گرفت و نان می‌پخت. از همان کودکی، بازی‌هایش با بقیه فرق داشت. در بازی‌های کودکانه، همیشه نقش اسیر عراقی را می‌گرفت و در نهایت هم شهید می‌شد. انگار از همان کودکی، تقدیرش را با شهادت گره زده بود.»
آرمین مودب بود و سر به زیر هر کاری که به او سپرده می‌شد، بی‌چون و چرا می‌گفت: «چشم». در هیئت که داریم، آرمین از ارکان اصلی چایخانه بود؛ خادم بی‌ادعایی که در مناسبت‌ها، گره از کار مردم باز می‌کرد.آرمین بزرگ‌بزرگ‌تر شد، پس از پایان تحصیلات دبیرستان در تیپ ۵۷ سپاه حضرت ابوالفضل (ع) مشغول خدمت مقدس سربازی شد، روزهای سربازی عطشِ خدمت را در وجودش فروکش نکرد. او که لباسِ سبز سپاه را مقدس می‌دانست، دوران سربازی تمام نشده پا در رکابِ ارتش گذاشت تا در هر لباسی، نگهبان این مرز و بوم باشد. پس از دوره آموزشی در تهران، راهی سقز و سپس بانه شد.
پدرش می‌گوید: «وقتی بحث حضور در مناطق مرزی شد جنگ تحمیلی ۱۲ روزه بود، به او گفتم بابا، الان جنگ است اینجا منطقه حساس! اما او با همان آرامش همیشگی‌اش گفت: فرقی ندارد بابا؛ ارتش یا سپاه، هر کجا باشیم لباسمان یکی است؛ باید از خاکمان دفاع کنیم.»

۱۳ اسفند؛ غروبِ یک رویا

شب قبل از شهادت، آخرین گفت‌وگو آرامین با پدر و مادر شکل گرفت. آرمین نگران پدر بود که به ماموریت‌های بسیج می‌رفت و پدر نگرانِ نوبت‌های شیفت شب آرمین در مرز. کسی نمی‌دانست این آخرین «خداحافظی» است.ساعت ۱۰:۳۰ صبح ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، زنگِ تلفن به صدا درآمد. همکارش خبر داد: «پادگان بانه را زدند.» قلبِ پدر از تپش ایستاد. هرچه تماس گرفت، آرمین پاسخ نداد. حتی شماره فرمانده‌اش، «ایوب حسنوند» هم خاموش بود. پدر، طاقت نیاورد. همان لحظه دل به جاده زد و ساعت ۱۱ شب به محل خدمت پسرش آرمین رسید.

جستجو در میان آوار

شب بود، جز تلی از خاک و آهن چیزی نمانده بود. اجازه نداند نزدیک محل شوند.صبح روز بعد، وقتی جستجو برای یافتن پیکر آغاز شد، پدرِ آرمین، خودش بیل به دست گرفت. او می‌گوید: «به همکارانش گفتم، بگویید دقیقاً کجا بود تا خودم آوار را کنار بزنم. شروع کردم... اولین پیکر که بیرون آمد، فرمانده‌شان ایوب حسنوند بود. دومی را بیرون کشیدم، سومی را... همکاران آرمین یک به یک از زیر آوار بیرون کشیدم.»

لحظه‌ی دیدار، تلخ‌ترین خاطره‌ی دنیاست

«تا مچ پای آرمین را زیر آوار دیدم، شناختم... دیگر نتوانستم ادامه دهم، همراهان من را از محل کنار کشیدند. پیکر آرمین بود، جوان من در ماه مبارک همراه با دوستانش با زبان‌روزه به شهادت رسیده بود».پدر از معجزه‌ توسل می‌گوید: «خیلی بی‌تابی می‌کردم. اما قبل از پیدا کردن پیکر، به حضرت زهرا (س) التماس کردم که جنازه‌ی پسرم را به من بدهد. بیست دقیقه نشد که پیدایش کردیم. وقتی پیکرش را دیدم، آرام شدم؛ انگار اصلاً شهید نشده بود، آرامِ آرام خوابیده بود.»

پیمانِ خون

امروز، این پدرِ داغدار، اگرچه پسرش را از دست داده، اما استوارتر از همیشه می‌گوید: «ان‌شاءالله رهبر انقلاب، انتقام خون سرداران و شهدایمان را از این رژیم منحوس صهیونیستی و آمریکای جنایتکار می‌گیرد. ما تا آخرین قطره خون، پشت این رهبر و این وطن ایستاده‌ایم. آرمین رفت، اما راه ایستادگی همچنان باز است.»آرمین ساعدی، حالا در میان اهالی هفت‌چشمه، نه یک جوان ۲۴ ساله، که نمادی از غیرتی است که هیچ‌گاه زیر آوارِ دشمن دفن نخواهد شد.

تصاویر