شعری که مادر شهید، فیالبداهه در استقبال از رهبر انقلاب خواند
همهچیز شبیه یک روز معمولی بود؛ خانه برای یک مصاحبه تلویزیونی آماده میشد، دوربینها نصب شده بودند و کسی نمیدانست این خانه مهمان عزیزی دارد. تا اینکه محافظ، آرام به پدر شهید گفت: «حاجآقا..رهبر انقلاب در راهاند.»
به گزارش روابط عمومی شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان کرمانشاه به نقل از خبرگزاری فارس،
گاهی یک آرزو، آنقدر آرام در دل آدم جا خوش میکند که دیگران آن را فقط یک خیال میدانند؛ اما همان آرزو، روزی پشت در خانه میایستد.در خانه شهید «حسین اجاقی» هم قصه از همینجا آغاز شد؛ از دل مادری که بیهیچ نشانهای، باور داشت مهمانی بزرگ در راه است و از پدری که نمیخواست این امید، اگر محقق نشد، دل همسرش را بشکند.شهید حسین اجاقی، متولد سال ۱۳۴۳ در کرمانشاه بود. تا سال سوم دبیرستان درس خواند، اما مسیر زندگیاش او را به بسیج و سپس سپاه پاسداران کشاند. سرانجام هفدهم تیرماه ۱۳۶۵ در منطقه عملیاتی مهران، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سر، به شهادت رسید و پیکر مطهرش در باغ فردوس کرمانشاه آرام گرفت.
شهید ۲۲ ساله کرمانشاهی
بیستوپنج سال بعد، در مهرماه سال ۱۳۹۰ و همزمان با سفر رهبر معظم انقلاب به کرمانشاه، خانه این شهید، میزبان معظمله شد؛ دیداری که هنوز هم با جزئیات در ذهن خانواده شهید باقی مانده است.خواهر شهید، حالا سالها بعد از آن روز، روایتش را با یاد پدر و مادری آغاز میکند که امروز هر دو به رحمت خدا رفتهاند.«وقتی حضرت آقا ۲۰ مهرماه سال ۱۳۹۰ به کرمانشاه تشریف آوردند، مادرم مدام میگفت دلم گواهی میدهد که ایشان به خانه ما میآیند.»
پدر، اما نگاه واقعبینانهتری داشت. «همیشه به مادرم میگفت: خانوادههای چهار شهید، سه شهید و چند شهید هستند. بعید است رهبر انقلاب به خانه خانواده تکشهید بیایند. حتی اینکه ما بتوانیم خدمت ایشان برسیم هم خیلی کم است.»
اما دل مادر، انگار خبر دیگری داشت. ۲۲مهرماه، نزدیک ظهر بود. پدر و مادرم در خانه تنها بودند که تلفن زنگ زد.خواهر شهید میگوید: «هر وقت از صداوسیما یا بنیاد شهید با پدر و مادرم تماس میگرفتند، اولین نفری که خبر میکردند من بودم؛ چون هم به خانهشان نزدیک بودم و هم بچههایم بزرگ شده بودند و گرفتاری کمتری داشتم.»
پدر با دخترش تماس گرفت، گفت: «از بنیاد شهید زنگ زدهاند. قرار است صداوسیما برای مصاحبه به خانه بیاید. خودت را برسان.»
«برای ما اتفاق تازهای نبود. قبلاً هم بارها گروههای تلویزیونی آمده بودند و گفتوگو گرفته بودند. خانه را مرتب کردیم. چای آماده شد. مهمان را برای یک مصاحبه معمولی انتظار میکشیدیم.اما وقتی عوامل وارد خانه شدند، چیزی متفاوت به چشم میآمد.
خواهر شهید میگوید: «دوربینها را نصب کردند. رفتوآمد افراد بیشتر از همیشه بود. برایم کمی غیرعادی بود، اما باز هم فکر نمیکردم اتفاق دیگری در پیش باشد.»حدود بیست دقیقه تا نیم ساعت مانده به آن دیدار، یکی از محافظان رهبر انقلاب به پدر نزدیک شد. گفت: «حاجآقا، اهل خانه را آماده کنید و به بچهها هم خبر بدهید بیایند.»
هنوز هیچکس چیزی نگفته بود. همه تصور میکردند قرار است اعضای خانواده در مصاحبه حضور داشته باشند.خواهر شهید میگوید: «به خواهرم زنگ زدم. دامادم هم آمد. کمکم همه جمع شدند.»تنها یک ربع مانده بود. محافظ دوباره به پدر گفت: «حاجآقا... رهبر انقلاب میخواهند تشریف بیاورند.»پدر برای چند لحظه ماتش برده بود. فقط پرسید: «این واقعیت دارد؟»پاسخ شنید: «بله... اهل خانه را آماده کنید.»
لحظاتی بعد، رهبر معظم انقلاب وارد خانه شدند
خواهر شهید میگوید: «پدرم آمد داخل اتاق و به مادرم گفت: خانم... آرزویت برآورده شد. حضرت آقا دارند تشریف میآورند.»هیچکس نمیتوانست حرفی بزند. همه فقط با ناباوری به یکدیگر نگاه میکردند.هنوز از شوک خبر بیرون نیامده بودند که محافظ دوباره وارد شد و گفت: «فقط قاب اول تصویر، پدر و مادر شهید برای استقبال جلو بیایند.»لحظاتی بعد، رهبر معظم انقلاب وارد خانه شدند.
خواهر شهید میگوید: «مادرم سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما همین که حضرت آقا وارد شدند، بیدرنگ این شعر را خواند: «خوش آمدی که خوشم آمد از آمدنت، صد جان شیرین به فدای قدمت»حضرت آقا که خودشان اهل شعر هستند، از شعر گفتن فیالبداهه مادرم خیلی خوششان آمد و ایشان را تشویق کردند.»پدر خواست پای رهبر انقلاب را ببوسد، اما معظمله دست او را گرفتند و بلندش کردند.بعد کنار خانواده نشستند.خواهر شهید میگوید: «اصلاً احساس غریبی نمیکردیم. انگار سالها بود حضرت آقا را میشناختیم. گفتوگو خیلی صمیمی و راحت پیش میرفت.»
شهید اجاقی: میزی که پشت آن نشستهاید بر دریایی از خون شهدا استوار است
خواهر شهید در پایان این گفتوگو به فرازی از وصیت نامه شهید حسین اجاقی اشاره کرد.شهید حسین اجاقی در وصیتنامه خود، آرزویش را چنین نوشته بود:«آنقدر به جبهه میروم تا رحمت خداوند شامل حالم شود و شهید شوم.بارالها! تو شاهد باش که من عاشق امام و روحانیت پیرو خط امام و این برادران بسیجی که عاشقانه جانفشانی میکنند و از تمام قید و بندهای مادی و دنیوی گذشتند و خالصانه در راه خدا پا به میدان جهاد نهادهاند، هستم.با سلام عاشقانه به محضر مقدس امام زمان (عج) و نایب بر حقش امام امت و خانواده محترم شهدا، امت حزبالله و همیشه در صحنه.
ای امام عزیز! هر وقت صدای ملکوتی و الهی تو را میشنویم خوشحال میشویم که در کنار حسین زمان هستیم و خدا را همه روزه شکرگذاریم که ما را در این برهه از زمان قرار داد. ای امت حزبالله! مبادا که همانند مردم کوفه رهبر عزیزمان، امام امت را تنها بگذارید. ای امت حزبالله! اگر ما نبودیم و کربلا را ندیدیم، زمینهای سرخ شده از خون غرب و جنوب را دیدیم. اگر عباس را ندیدهایم، هزاران عباس بیدست را میبینیم که دستهای خودشان را به درگاه الهی هدیه کردهاند. اگر زینب را ندیدهایم که در فراغ اهل بیت (ع) گریه کند و چنان سخن گوید که کاخ یزید را به لرزه در آورد، لیکن زینبیان را میبینیم که همچون او استوار در مرگ عزیزانشان کلام حق را میرانند. اگر علی اکبر نوجوان را ندیدهایم، لیکن علی اکبرها را میبینیم که چگونه به یاری حسین زمان لبیک گفتند. اگر «حنظله» را ندیدهایم، ولی حنظلهها را دیدهایم که از حجله عروسی به بستر شهادت شتافتند. اگر «حبیب بن مظاهر» را ندیدهایم، لکن حبیب بن مظاهرها جبهه را پر کردهاند.
ای حسین جان! عاشورای تو تنها یک شب بود و کربلایت یک مکان، اما بنگر که هر شب ما عاشورا و هر زمین ما کربلاست.چه بگویم از غم تنهایی، خدایا یاران همه رفتند و ما را در این وادی تنها گذاشتهاند، این دنیا برای آنها خیلی کوچک بود آنها به دنیا پشت کرده بودند، دنیا را وسیلهای برای بهدست آوردن به آخرت انتخاب کردند و در این دنیا، با اعمال صالح، با اخلاق نیکو، با خلوص نیت، صداقت، راستگویی، خون دل خوردن، تمتها را شنیدند، ولی تمام توجه آنها به خدا بود و برای آنها همین بس که دعوت حق را لبیک گفتند، مدتها در عشق سوختند تا به معشوق خودشان رسیدند.بارالها! از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از سوی دیگر باید شهید بشویم تا آینده بماند، هم باید بمانیم که فردا شهید نشود و هم باید شهید شویم تا فردا بماند، عجب دردی است چه میشد که امروز شهید میشدیم و فردا زنده و دوباره شهید میشدیم.
آری، یاران ما رفتند در حالیکه ناراحت آینده بودند و شما آیندگان هوشیار باشید که شهدا ناظر بر اعمال شما هستند و مبادا کاری کنید که روی این خونها پا بگذارید، میزی که شما پشت آن نشستهاید بر دریایی از خون شهدا استوار است و شما مسئولیت سنگینی بر عهده دارید! یا حسینی باشید یا زینبی در غیر اینصورت یزیدی هستید.در خاتمه از شما میخواهم که برای رضای خدا کار کنید، حرف بزنید، برای رضای خدا تمام سختیها و مشقتها را تحمل کنید، دلسرد نشوید، زیرا خدا با شما است، زیرا آیه قرآن است که [میگوید] بعد از هر سختی یک آسانی هست: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا».انشاءالله... پاداش همه سختیها، دوریها، مشتقها، رنجها، زجرها، رضای خدا و زیارت کربلا و قدس عزیز [است] و چه زیباست آن روزیکه همه در صحن و سرای [حضرت] اباعبدالله (ع) پشت سر امام امت همراه خانواده محترم شهدا، جانباران، معلولین، اسرا و رزمندگان سر بر سجده حق تعالی گذاریم و با اراده مصممتر از پیش رو به قدس حرکت کنیم و با خدای خود و با امام خود دوباره تجدید پیمان نماییم که امام با تو هستیم و تا انقلاب حضرت مهدی (عج) تو را تنها نمیگذاریم (انشاءالله)سلام گرم مرا به خانواده محترم شهداء و اسرا برسانید و بگویید که من همیشه از روی شما خجالت میکشیدم و از شما همگی برادران و دوستان، اساتید اخلاق و اخلاص میخواهم که مرا حلال کنید و از خدا برایم طلب مغفرت نمایید.