فرنگیس؛ بانویی که رهبر شهید به او افتخار میکرد
نه فرمانده بود، نه اسلحهای در اختیار داشت؛ تنها یک تصمیم، یک تبر و چند ثانیه سرنوشتساز کافی بود تا نام «فرنگیس» را از کوچههای یک روستای مرزی به صفحات تاریخ دفاع مقدس و دستخط رهبر انقلاب رساند
به گزارش روابط عمومی شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان کرمانشاه به نقل از خبرگزاری فارس :
بعضی آدمها فقط زندگی نمیکنند؛ بخشی از حافظه یک سرزمین میشوند. نامشان با جغرافیا گره میخورد و هر بار که از آن دیار سخن به میان میآید، تصویر آنان نیز در ذهن جان میگیرد.کرمانشاه، سرزمین کوههای استوار و مردمانی که قرنها پای ایران ایستادهاند، چنین چهرههایی کم ندارد؛ زنانی و مردانی که در سختترین روزهای این سرزمین، میدان را خالی نکردند. در میان آنان، نام «فرنگیس حیدرپور» جایگاه ویژهای دارد؛ بانویی از روستای گورسفید گیلانغرب که در نخستین روزهای جنگ تحمیلی، وقتی روستا زیر هجوم نیروهای بعث عراق قرار گرفت، با یک تبر مقابل دشمن ایستاد و روایتی آفرید که سالها بعد در قالب کتاب «فرنگیس» ثبت شد؛ کتابی که رهبر معظم انقلاب بر آن تقریظ نوشت
وقتی روبهروی فرنگیس حیدرپور مینشینی، خبری از قهرمانسازیهای مرسوم نیست. آرام با زبان شیرین کُردی حرف میزند؛ انگار دارد خاطرهای از زندگی روزمرهاش را تعریف میکند، نه حادثهای که سالهاست از آن به عنوان یکی از حماسههای زنان ایران یاد میشود.
او ابتدا خودش را اینگونه معرفی میکند: «سال ۱۳۴۱ در روستای گورسفید شهرستان گیلانغرب به دنیا آمدم. آن روزها زندگی ما مثل همه مردم روستا با کار، دامداری و کشاورزی میگذشت تا اینکه جنگ شروع شد و همه چیز تغییر کرد.»کمی سکوت میکند. نگاهش به دوردست میرود؛ گویی دوباره در پاییز سال ۱۳۵۹ ایستاده است. «آن زمان ۱۸ سال بیشتر نداشتم. ازدواج کرده بودم و زندگی خودم را داشتم، اما چند روزی بود که برای مراسم تشییع جنازه هشت نفر از بستگانم که در جبهههای نبرد با نیروهای بعث عراق شهید شده بودند، به خانه پدرم آمده بودم. تازه عزیزانمان را به خاک سپرده بودیم و هنوز داغشان تازه بود.»
صدایش آرامتر میشود. «فکر میکردیم بعد از آن همه غم، شاید چند روزی آرامش داشته باشیم، اما اشتباه میکردیم.»او ادامه میدهد: «تا عصر روز بعد، با اذان مغرب و عشا، دوباره صدام حمله کرد. نیروهای بعث تا اولین میدان گیلانغرب جلو آمدند، اما مردم شهر، بسیجیها، پاسدارها و زن و مرد کنار هم ایستادند و دشمن را عقب زدند. همان زمان نیروهای عراقی به سمت روستای گورسفید هم آمدند.»«اهالی روستا برای در امان ماندن از حمله رژیم بعثی عراقی با پای برهنه به کوهها فرار کردیم. من، خانوادهام و دیگر مردم روستا در درههای اطراف چادر زدیم تا از تیررس دشمن دور باشیم.
صبح روز بعد، زندگی دوباره آنها را به سمت روستا کشاند. «حدود ساعت ۱۰ صبح همراه پدر و برادرم برگشتیم تا وسایل مورد نیازمان را برداریم؛ هیزم، تبر، وسایل غذا و هر چیزی که بتوانیم با خودمان ببریم.»او از پدر و برادرش جدا میشود و وارد مطبخ خانه میشود. «داشتم وسایل را جمع میکردم. تبر را هم برداشتم. وقتی خواستم از خانه بیرون بیایم، ناگهان چشمم به دو نفر از نیروهای عراقی افتاد.»لحظهای مکث میکند. «وقتی افسر عراقی را دیدم، برای یک لحظه مرگ را جلوی چشمم دیدم. اما همان لحظه با خودم گفتم اگر بترسم، کارم تمام است. باید از خودم دفاع میکردم.»
تبر را محکم در دست میگیرد. «آرام وسایلی را که دستم بود روی زمین گذاشتم تا صدایی ایجاد نشود. تبر را با هر دو دست گرفتم و پشت سر افسر ایستادم. او هنوز متوجه حضورم نشده بود.»همه چیز در چند ثانیه رقم میخورد. «یکباره تصمیم گرفت برگردد و به سمت من بیاید. فهمیدم اگر معطل کنم دیگر فرصتی ندارم. با تمام توان تبر را روی سرش زدم. همان جا نقش زمین شد.»اما ماجرا هنوز تمام نشده بود. «سرباز همراهش که کمی آن طرفتر ایستاده بود، خواست اسلحهاش را بالا بیاورد، اما انگار خدا ترسی در دلش انداخت. دستهایش را روی سرش گذاشت و تسلیم شد.»پدر و برادرش خودشان را میرسانند. «با کمک آنها دست و پای سرباز را بستیم، اسلحه و وسایلش را برداشتیم و او را تحویل نیروهای خودی دادیم. بعد هم دوباره پیش خانوادهمان که در دره بودند برگشتیم.
سالها بعد، روایت آن روزها از سینه فرنگیس روی کاغذ آمد.او با لبخند از این بخش زندگیاش، میگوید: «خانم مهناز فتاحی خاطراتم را جمعآوری کرد و کتاب «فرنگیس» را نوشت. وقتی شنیدم رهبر معظم انقلاب کتاب را خواندهاند و بر آن تقریظ نوشتهاند، خیلی خوشحال شدم. باورم نمیشد خاطرات یک زن روستایی اینقدر مورد توجه قرار بگیرد.»
اما این پایان ماجرا نبود. فرنگیس از سه دیدارش با رهبر انقلاب با همان سادگی همیشگی سخن میگوید.
«اولین بار سال ۱۳۹۰ بود. رهبر انقلاب به سفر به استان کرمانشاه و شهرستان گیلانغرب بههمراه دخترم به دیدارشان رفتم. چند روز بعد در کرمانشاه به خدمت ایشان رسیدم، آن دیدار برایم خاطرهای فراموشنشدنی است.»چند سال بعد، کتاب «فرنگیس» او را دوباره به دیدار رهبر انقلاب رساند. «سال ۱۳۹۶ به خاطر کتاب «فرنگیس» دعوت شدیم. این بار همراه پسرم و خانم مهناز فتاحی به دیدار حضرت آقا رفتیم. خیلی خوشحال شدم. ایشان از خانم فتاحی که زندگی مرا نوشته بود تشکر کردند و از کتاب تقدیر شد. آن روز برای من یکی از شیرینترین روزهای عمرم بود.»
متن یادداشت رهبر شهید انقلاب بر کتاب فرنگیس
متن یادداشت رهبر شهید انقلاب بر کتاب فرنگیس به شرح زیر است:بسم الله الرّحمن الرّحیمبخش ناگفته و بااهمّیّتی از حوادث دوران دفاع را به مناسبت شرح حال این بانوی شجاع و فداکار، در این کتاب میتوان دید. بانو فرنگیس دلاور با همان روحیّهی استوار و پُرقدرت، و با زبان صادق و صمیمی یک روستایی، و با عواطف و احساسات رقیق و لطیف یک زن، با ما سخن گفته و منطقهی ناشناخته و مهمّی از جغرافیای جنگ تحمیلی را با جزئیّاتش به ما نشان داده است. ما از روستاهای مرزی در دوران جنگ و مصائب فراوان آنان و آوارگیها و گرسنگیها و خسارتهای مادّی و ویرانیها و داغ عزیزان آنها، هرگز به این وضوح و تفصیلی که در این روایت صادقانه آمده است، خبر نداشتیم؛ و نیز از فداکاری جوانان آنان که در شمار اوّلین شتابندگان به مقابله با دشمن مهاجم بودند. ماجرای قتل و اسارت دشمن به دست این بانوی دلاور هم که خود یک داستان مستقل و استثنائی است که نظیر آن فقط در سوسنگرد، در همان اوان، اتّفاق افتاده بود. بانو فرنگیس را باید بزرگ داشت و از نویسندهی کتاب -خانم فتّاحی- بهخاطر قلم روان و شیوا و هنر مصاحبهگیری و خاطرهنویسی، باید بسیار تشکّر کرد.
او در میان روایتهایش بارها از خانواده شهدا یاد میکند.«من خودم از خانواده شهدا هستم. برادرم شهید شد، برادر همسرم هم شهید شد. برادرم و خواهرم جانباز هستند. پسر دایی، دختر دایی و عمویم هم شهید شدند. خانواده ما سهم بزرگی در دفاع از کشور داشته است.»وقتی صحبت به گیلانغرب میرسد، صدایش رنگ غرور میگیرد. «گیلانغرب ۷۵۰ شهید تقدیم انقلاب و کشور کرده است که حدود ۱۰۰ نفر از آنها زنان هستند. زنانی که کنار مردها ایستادند و اجازه ندادند دشمن به این خاک چشم طمع داشته باشد.»
در پایان گفتوگو، از او میپرسم اگر امروز دوباره همان روزها تکرار شود، همان تصمیم را خواهد گرفت؟بدون لحظهای تردید، پاسخ میدهد: «آن روز برای دفاع از خاک، آب، میهن و جمهوری اسلامی ایستادیم. امروز هم اگر لازم باشد، همان روحیه را دارم. شاید سنم بالا رفته باشد، اما اگر دشمن بخواهد به کشورم تعرض کند، باز هم مثل همان روزهای جوانی در برابرش میایستم.»
فرنگیس حیدرپور تنها زنی نیست که در روزهای جنگ از وطن دفاع کرد؛ اما روایت زندگی او یادآور این حقیقت است که گاهی سرنوشت یک سرزمین، در دستان زنی رقم میخورد که تنها سلاحش، ایمانی استوار، قلبی بیباک و تبری ساده است. سالها گذشته است، اما آن تبر هنوز در حافظه مردم ایران نماد ایستادگی زنی از گورسفید گیلانغرب است؛ زنی که نامش در تاریخ دفاع مقدس ماندگار شد و روایت زندگیاش آنقدر ارزشمند بود که بر صفحات کتابش، دستخط رهبر انقلاب نقش بست.