• 1404/11/26 - 12:07

همسر شهید جمالی: محسن نشانی خانه آخرت را خودش نوشت.

گاهی سرنوشت، پیش از آنکه رخ بدهد، جایی آرام خودش را نشان می‌دهد؛ در گوشه یک دفتر ساده، میان چند کلمه بی‌ادعا. صفحه اول دفتر شهید محسن جمالی فقط یک معرفی کوتاه نبود؛ «نامم ذوالفقار… آدرسم مزار شهدا» بیشتر شبیه نشانی خانه‌ای بود که دلش سال‌ها پیش به آن رسیده بود.

 
 
به گزارش روابط عمومی شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی استان کرمانشاه به نقل از خبرگزاری فارس از کرمانشاه، گاهی بعضی آدم‌ها از همان اول، برای ماندن نیامده‌اند. آمده‌اند که راه را نشان بدهند و بروند. «محسن جمالی» از همان آدم‌ها بود؛ مردی که شهادت، آرزوی پنهانش نبود، مقصد آشکار زندگی‌اش بود.شهید محسن جمالی متولد ۱۲ شهریور ۱۳۷۴ بود. سال ۱۴۰۰ ازدواج کرد و حاصل این زندگی، دختری شد به نام رستا؛ دختری که امروز، دو ساله است و تمام قد، یادگار پدری‌ست که خودش را وقف راهی بزرگ‌تر از زندگی شخصی کرده بود. او در اغتشاشات دی‌ماه امسال، به دست عناصر آمریکایی ـ صهیونیستی به شهادت رسید.برای روایت زندگی این شهید، پای صحبت‌های فاطمه رضایی، همسر شهید نشستیم؛ زنی که کلماتش بوی ایمان می‌دهد و داغش، با صبر معنا شده است.
 

از همان اول، دلش جای دیگری بود

فاطمه رضایی روایتش را با نام خدا شروع می‌کند. می‌گوید: «ما نسبت فامیلی‌ با هم داشتیم بوده؛ دخترعمه و پسر‌دایی. ولی چون شهرستان زندگی می‌کردیم خاطره زیادی از بچگی با محسن ندارم. همه‌چیز از سال ۱۳۹۶ جدی شد؛ وقتی محسن رفت سوریه.»او از روزهایی می‌گوید که نام محسن با نذر و دعا گره خورده بود: «مامانم خیلی محسن (برادرزاده‌اش) را دوستش داشت. وقتی رفت سوریه نذر کرد از روزی که محسن سوریه رفته تا روزی که سالم برگرده هر روز برود امامزاده شهر و برای سلامتی‌اش دعا کند. سه ماه گذشت... سه ماهی که با دعا و نذر گذشت.»
 
 
یک روز داشتم درس می‌خواندم، برای پدرم پیامکی از طرف دایی‌ام آمد با این مضمون که به خاطر مسائل امنیتی نمی‌تونم تماس بگیرم، محسن برگشته… دویدم به مادرم گفتم، آن روز یکی از خوشحال‌ترین روزهای زندگیمون بود. شادی‌ای که بعدها تبدیل شد به پیوندی عاطفی و خانوادگی.مدتی بعد، زمزمه‌های خواستگاری شروع شد.
 
 
خواستگاری‌شان ساده بود؛ اما پر از نشانه‌هایی که بعدها برای فاطمه پررنگ شد: «جلسه اول یه جعبه چوبی قشنگ خریده بود، شیرینی گذاشته بود توی آن، ولی گل نداشت. بعداً ازش پرسیدم چرا گل نیاوردی؟ گفت پدرم گفته شاید جلسه‌های بعد هم ادامه داشته باشه، برای بعد گل بگیر. من هم به احترام حرف پدرم، گل نیاوردم. همان‌جا با خودم گفتم پسری که این‌قدر برای حرف پدرش ارزش قائله، قطعاً فردا برای حرف همسرش هم احترام قائل می‌شه.»
 

شرط اول زندگی مشترک: راه خدا

اما محسن از همان روزهای اول، حرف‌هایی می‌زد که فاطمه را هم می‌ترساند، هم به فکر می‌برد: «تو اتاق که تنها شدیم، اولین چیزی که گفت این بود که من خواهر ندارم. ازت می‌خوام برای برادرام خواهری کنی. مادرم هم دختر نداره، می‌خوام دخترش باشی.» بعد گفت: «اگر یک روز، هر جای این سرزمین جنگ بشه، من وظیفه خودم می‌دونم که برم.» من سنم کم بود، گفتم تو دیگه دین‌ خودت را ادا کردی، الان وقت زندگی کردن است… یک جمله گفت که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود. گفت: «اگر عاشورا بودی، یار امام حسین می‌شدی یا یزید؟ گفتم معلومه امام حسین. گفت از کجا معلوم؟. امام حسین فقط ۷۲ تا یار داشت…» جمله‌ای که مثل تلنگر ماند: «یار امام حسین شدن، یعنی گذشتن از همسر، از بچه، از زندگی، از همه‌چیز… آیا تو از این‌ها می‌گذری؟
 

«عاقبت‌بخیری، کار خانواده است»

در عقد، قرآن که باز شد، محسن با انگشت اشاره کرد معنی آیه را خواندم: «زنان مؤمن برای مردان مؤمن آفریده شده‌اند…»بعد گفت: «اگه حاج قاسم عاقبت‌بخیر شد، خانواده‌اش نقش داشتند. شرط عاقبت بخیری من هم شما هستید که من را یاری کنید».زندگی‌مان با مداحی، هیئت و نام اهل‌بیت گره خورده بود. محسن بچه‌های محله را جمع می‌کرد، برایشان برنامه می‌گذاشت، هیئت می‌برد، استخر می‌برد، با هزینه شخصی.می‌گفت: «بذار تا جایی که می‌شود، تو مسیر اهل‌بیت باشند.»
 

«دم از ولایت علی می‌زنی، سر به یتیمان علی می‌زنی…»

«خیلی دغدغه یتیم‌ها را داشت. شعری بود که همیشه می‌خواند: «دم از ولایت علی می‌زنی، سر به یتیمان علی می‌زنی…» من بعضی وقتا می‌خندیدم می‌گفتم محسن فقط همین یک شعر بلده؟ ولی می‌دیدم از ته دل می‌خواند.»حساسیتش روی لقمه حلال برای فاطمه هنوز عجیب است: «یک بار خودکار از جیب کاپشنش برداشتم که لیست خرید بنویسم. آمد گفت این از کجا آوردی؟ گفتم تو جیبت بود. گفت ببر بذار سر جاش، مال محل کاره… خیلی روی این حلال و حرام حساس بود.»
 

دختری به نام «رستا»

قبل از تولد رستا، محسن از حضرت ام‌البنین(س) خواست دختری نصیبشان شود پاکدامن، در مسیر اهل‌بیت.با به دنیا آمدن رستا، دنیای محسن رنگ دیگری گرفت؛ اما حتی در اوج بازی‌های پدر و دختری جمله‌ای می‌گفت که دلم را می‌لرزاند: «می‌گفت نذار خیلی به من وابسته بشه… من قرار نیست خیلی پیشش باشم. من همیشه می‌گفتم چرا این حرف را می‌زنی؟ ولی انگار خودش خبر داشت.»بارها گفته بود: «من بیشتر از ۳۳ سال عمر نمی‌کنم.»
 

دفتر ذوالفقار

محسن دفتری داشت؛ شبیه رازهای شبانه‌اش. «شب‌ها می‌دیدم چیزهایی می‌نویسه، فکر می‌کردم مربوط به مسائل کاره. بعد از شهادتش دفتر را آوردم… صفحه اول نوشته بود:«نام: ذوالفقارآدرسم: ایران، کرمانشاه، مزار شهدا، قطعه عملیاتی نصر ۷»دقیقاً همان‌جایی که دفن شده است. نشانی خانه آخرتشو نوشته بود.
 
 
در دفتر نوشته بود: «خدایا مرا به آرزوی قلبی‌ام، یعنی شهادت، برسان.» و پایین هر خاطره: «خدایا کمکم کن سختی‌های روزگار مرا از تو و امام حسین دور نکند.»
 

نیم ساعت آخر

نیم ساعت قبل از شهادت، تماس گرفت. احوال فاطمه و رستا را پرسید. گفت: «مراقب خودتون باشین.»بعد خبرها ضد و نقیض شد؛ تیر به پا، تیر به کتف… ولی وقتی رسیدم درب منزل پدر شوهرم رسیدم، جمعیت را دیدم. برادرش جلو آمد، گفت: «شهادت داداش را تبریک می‌گویم… نمی‌دونم چرا، ولی انگار قبلاً هزار بار این صحنه را دیده بودم»
 

خودتو معرفی کن؛ بگو همسر شهید محسن جمالی هستم

یک ماه قبل از شهادت، چادر سرم کرده بودم با هم بیرون برویم، محسن گفت: محکم و مقتدر بایست و بگو «من همسر شهید محسن جمالی هستم.»من هم محکم گفتم: «من همسر شهید محسن جمالی هستم.»آن روز تمرین بود؛ برای روزی که رسید.
 

رستا و راهی که ادامه دارد

فاطمه از ملاقات پدر دختر در معراج شهدا می‌گوید که به گفته شاهدان وقتی رستا را روی سینه پدر گذاشتند، «دو قطره اشک از چشمان شهید جاری شد.»امروز «رستا» دو ساله است؛ دختری با چشم‌هایی که هنوز دنبال صدای «بابا» می‌گردد. هر وقت بی‌تاب می‌شود، فاطمه صورتش را می‌بوسد و در گوشش نجوا می‌کند: «بابات تمام نشد دخترم… بابات تازه شروع شد.»خودش می‌گوید این جمله را بیشتر برای دل خودش تکرار می‌کند تا برای رستا؛ برای اینکه یادش نرود بعضی رفتن‌ها، پایان نیست، شکل دیگری از ماندن است.
 
فاطمه با صدایی که میان بغض و لبخند می‌لرزد، ادامه می‌دهد: «به رستا می‌گویم شهادت پایان راه پدرت نیست، آغاز راه توئه… محسن همیشه می‌گفت من بیشتر از ۳۳ سال عمر نمی‌کنم. به آرزوش رسید… هر وقت دلم خیلی می‌گیرهد، رو به عکسش می‌گویم محسن جان، تو به آرزوت رسیدی… منم آرزومند آرزوهای توام.»برای فاطمه، محسن فقط یک خاطره یا یک قاب روی دیوار نیست؛ حضوری است که در نفس‌های دخترش جریان دارد. او باور دارد رستا قرار نیست با «نبودن» بزرگ شود، با «افتخار داشتن» قد می‌کشد؛ با این حس که پدرش نرفته، فقط از کنارشان تا آسمان فاصله گرفته است.